چهارشنبه سوري
سالهاي نوجووني تو ايران، هر سال چهارشنبه سوري با دوستام برنامه خيابون گردي و پارتي و مشروب خوري و ولگردي داشتيم. هر سال مامانم شام مخصوص شب چهارشنبه سوري رو درست مي كرد و منتظر مي موند تا با هم شام بخوريم. وقتي بهش مي گفتم بابا شام درست نكن خوشيمونو زهرمارمون مي كني و بايد زود برگرديم خونه مي گفت اجاق خونه بايد روشن باشه تو اين شب. سالها به خرافاتي بودنش مي خنديدم، سالها به جونش غر مي زدم اما امسال يه جور عجيبي دلم مي خواست اجاق خونه روشن بود. مامانم خورش الو قيصي با مرغ مي پخت و ماهي دودي، شمع و اجيل چهارشنبه سوري به راه بود، دستاشو مي بوسيدم و هيچ جا هم نمي رفتم. امسال دلم اجاق خونه رو مي خواد و مامان بابامو كه دور هم شام بخوريم. اجاق خونه كه خاموش باشه ادم دلش مي گيره و اشك تو چشماش جمع مي شه. مثل چهارشنبه سوري امسال من!
مادر بودن 2
مادر بودن
هميشه از درد كشيدن متنفر بودم. در اولين فرصت حمله مى كردم به كمد قرصهاي مسكنم و درد رو اروم مى كردم. همه اين عادت منو مي دونستن. كم تحملي و استانه درد پايين. اما از وقتي مى دونم كه يه بچه تو دلمه حتي يه دونه قرص هم نخوردم. الان ٥ ماهه. و جالبتر اينكه بعضي از شبا يهو دلم درد مى گيره. انگار منقبض و منبسط ميشه. و من به جاي اينكه تو خواب نگران خودم باشم نگران كوچولوي تو شكمم مي شم كه نكنه يهو ناراحته! شايد بد خوابيدم و بايد پهلو به پهلو بشم! اذيت نباشه بچم؟!
كلاً اينو گفتم كه بگم مادر بودن خيلي عجيب و غريبه. ادمو از اين رو به اون رو مى كنه. حتي وقتي به دنيا نيومده باشه.
عموى عزيزم
بوي مرگ
رختخواب بوي مرد مي دهد
مردي كه با درد
درماندگي را نقش مي زند
رختخواب بوي مرد
مرد بوي مرگ
من بوي درد مي دهم
پدر سرش را بر اين بالش نمي خواباند
و من در بوي كدام مرد درمانده ام
مادر با پدر نمي خوابد
بالش بوي پدر گرفته را من زير سر مي گذارم
پدر زير سرم بلند مي شود
چشم هايم را ببندم كه چه
بوي پدر از دهانم
دهانم بوي پدر گرفته ،آنقدر نامش را جويده ام
لقمه لقمه پدر در دهان مادر گذاشته ام
اما هنوز مادر با پدر نمي خوابد
خواهر و برادر هرگز نداشته ام گله مي كنند
پدرم درآمده از پشت شيشه بي اتاق
بالش پدر زير سرم مرد مي شود
زنانگي ام را از مادرم به ارث برده ام
مرد- بالش از زير سرم سر مي خورد
تا به سراغ خواهر خوانده ام برود
او زن تر است
من سردتر
چشم هايم بسته مي شوند
بوي بالش نمي رود تا امشب
من
مرد
درد
مرگ
همه با هم بخوابيم
خونه
شاعر تمام شده(مهدی موسوی ,شاهین نجفی)
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن ِ دمپایی بر آخرین حشره
به «هرگز»ت که سؤالی شد و نوشت: «کدام؟»
به دست های تو در آخرین تشنّج هام
به گریه کردن یک مرد آنور ِ گوشی
به شعر خواندن ِ تا صبح بی هماغوشی
به بوسه های تو در خواب احتمالی من
به فیلم های ندیده، به مبل خالی من
به لذّت رؤیایت که بر تن ِ کفی ام...
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام
به گریه در وسط ِ شعرهایی از «سعدی»
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به اینهمه که در سَرم مُدام شده
قسم به من! به همین شاعر تمام شده
قسم به این شب و این شعرهای خط خطی ام
دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام
به بحث علمی بی مزّه ام در ِ گوشت
دوباره برمی گردم به امن ِ آغوشت
به آخرین رؤیامان، به قبل کابوس ِ ...
دوباره برمی گردم، به آخرین بوسه
چند تا شعر كوتاه از من
To the underground
Nobody notices
All of us will be underground forever
Poem was my life
Now,
my life is a poem
Why are u so nice?
U wont find anything in this relationship
Live your life
And let me be me!
The man with the green eyes
Looking at me
I see my country,s always green forest
Hes seeing a foreigner with sad black eyes
He is trying to speak English so hard
I am trying to forget my language to enjoy him
Life is cruel
And i am (lost in translation)