حرفهای یه دختر غربت نشین

حرفهای یه دختر غربت نشین

از مرگ ...(احمد شاملو)


هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمينی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد


جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با روئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 0:32  توسط هلیا  |